|
غدیر خم
|
||
قربانت بروم که تا دور میشوم از تو ، قد تمام آیینه ها دلتنگ می شوم
اینجا مدام در یادِ تو ام ؛ که چقدر دوست داشتی بیایی -امان از پا درد !- ولی اگر می آمدی به دوش میکشیدمت تا تو هم یک دلِ سیر طواف کنی ...
وقتی آمدم از "صفا" و صمیمیت مروه میگویم و خاطره های صحرای غدیر را تازه میکنم ؛ وقتی آمدم دستان گرم و چروکت را میبوسم و از بقیع اشک میریزم ... آه ، وقتی آمدم ، گلهای خشک مدینه را میآورم و بر مزارت میگذارم و های های گریه میکنم ...
امشب شبِ نگاهِ توست ، که می آیی و می باری بر دل و خب ، عطرِ نسیمِ صبح هم ، این همه ناب نمی کند که چشمِ مهرآسای تو ؛
از آن پرده ی مخملِ تیره ی آویخته بر حرم ، صدای ملکوت به دل می رسد و دل دلِ این دلِ شب صفت ، ماه را هم عاشق می کند ...
دیشب دایی عباس خوابم را نورانی کرده بود ؛ و مرا به خاطراتِ سبزِ بازگشت بی بی بّرد ... بازگشت از حریمِ حرمت ... چه قربانی ای کرد عباسِ بی بی !
|
|